دانشگاه علوم پزشکی رفسنجان
چهارشنبه ٢٩ شهريور ١٣٩٦ -
home
mail
sitemap
»
شرکت‌های تابعه
سایت رهبری
سایت ریاست جمهوری
وب دا رفسنجان
سایت سامد
سایت ایران مردم
سایت وزارت بهداشت
سایت دولت
پیوندها
فرمهای الکترونیک
کاربران
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
[عضویت]
آمار سایت
 بازدید این صفحه : 4224
 بازدید امروز : 8367
 کل بازدید : 18319171
 بازدیدکنندگان آنلاين : 15
 زمان بازدید : 0.4920
تقویم
صفحه اصلي > الغدیر > متن ادبی 

اگر چه زاده ام البنین است                    ولیکن مادرش زهراست عباس

دشتي پر از اندوه ، خسته و غمگين و مملو از نواي حزين العطش كودكاني عطشان خيمه ها آرام و بي صدا بر سينه ي دشت آرميده اند و ان سو تر حسين ايستاده است و دختركان كوچكش چنگ بر دامان عمه مي زنند غمگين و تشنه و زينب شرمگين كودكان . حسين اين مناظر را مي بيند و نگاهي پر اميد به بالاي بلند و رشيد عباس مي اندازد و نگاهي ديگر به سوي نهر خروشان علقمه . عباس امير خيام تشنه ي حسين ، با امواجي سهمگين مي تازد به سوي نهر خروشان علقمه. آسمان و زمين همه چشم شده اند تا ببينند مشك تشنه ي اين سوار خوش قامت ، را از آب نصيب و بهره اي خواهد بود؟ و سكوت وهم انگيز دشت بلاخيز كربلا را صداي سم اسبي به سوي علقمه درهم مي شكند صفوف شب زدگان و خفاشان روز كور را به آساني يك تنه مي شكافد و اينك تشنگي و عباس و نهري خروشان از آب خنك ، فرات گويي براي عباس ترانه مي خواند و او را به خود مي خواند مشك تشنه ي عباس از آب سيراب و عباس همچنان تشنه لب به سوي آب مي رود . كفي آب بر مي گيرد عكس ماه شب چهارده بر سينه ي آب مي درخشد خيره مي شود ولي اكنون كه روز است و دهم محرم آه آن عكس ، عكس ماه نيست صورت زيباي عباس است كه بر سينه ي آب مي درخشد كف آب را بالا مي برد تا رفع عطش كند و دركارزار نيز شمشير را سيراب از خون پليد دشمنان . با اين اميد جاني تازه مي گيرد كف آب را به سوي لبانش بالا مي برد آرام و آهسته يك آن جانش مي لرزد و آب رفته رفته از ميان انگشتان عباس مي ريزد. مولايم تشنه و من سيراب! آب را رها مي كند و تشنه باز مي گردد و فرات شرمگين مي رود بر بستر رود . بلند مي شود مي ايستد مشك را با دست مي گيرد و آسمان را مي شكافد تيري خشمگين دستي بر سينه ي خاك پر پر مي زند دست ديگر مشك را در آغوش مي گيرد و تيري ديگر و دستي ديگر بر سينه ي زمين ....

مشك را با دندان مي گيرد و دو  تير از چله كمان رهاو چشمان زيباي عباس را به آسمان پر مي دهد. آن تير كه عباس را شرمگين ساخت  سينه ي مشك را سوراخ كرد و  مشك بر تنهايي غربت و  خجلت عباس گريست تا  آب چشمان مشك خشك شد.

فرات ، فرات بي نصيب از شركت درياري حسين غمگين ترين لحظات هستي اش را مي گذراند و  آن سوتر آسمان برسينه ي زمين افتاده است بي دست و بي چشم . نواي حزن آلودي سينه ي صحرا را شكافت «يا اخا ادرك اخا!»

حسينرا طلبيدو او بي درنگ تفاوت اين خواندن را در يافت . كهكشان بر بالين آسماني از غيرت و شرم حاضر شد . چشمان عباس براي آخرين بار لحظاتي روي حسين را ديد. سر بر دامان حسين زمين را بهسوي آسماني كه در آن مادر را منتظر خود ديد ترك گفت. و حسين تنهاتر ازهميشه پيكر بي جان خورشيد را كه اين بار از زمين بر آسمان تابيدن گرفت را در آغوش كشيد.

main
خدمات تحت وب
خدمات الکترونیک
اوقات شرعی
site map | home | english site